ده افغانستان ژورنال

زندگی کودکی نیمه جان زیر سایه فقر

در خیابانی شلوغ در شهر، در میان قدم‌های بی‌صبر، سر و صدای شهر و ماشین‌های در حال عبور، صحنه‌ای ظریف، انسان را از تمام افکار دور می‌کند. مادری، نشسته بر روی خاک، پسر نیمه جانش را در آغوش گرفته و چشمانش به راه دلسوزی برای رهگذران است.

گاهی زندگی در لحظاتی تغییر می‌کند. برای برخی، این تغییر آنقدر خوب است که تمام درهای خوشبختی را به یکباره به رویشان باز می‌کند، اما همچنین اتفاق می‌افتد که فردی مشغول زندگی روزمره و عادی خود است تا روزی بهتر را ببیند، اما پس از آن زندگی‌اش تاریک می‌شود.

نفیسه ۳۲ ساله، مجبور شد در کنار جاده، بزرگترین غم زندگی‌اش را با من در میان بگذارد: «بعد از چهار ماه و ۱۵ روز، پسرم را به خانه آوردم، اما عثمان دیگر آن کودک سابق نبود. نفسش فقط از گلویش بیرون می‌آید، چشمانش باز است، هیچ امیدی به سلامتی‌اش ندارم.»

نفیسه زمانی به عنوان آشپز در رستورانی در شهر کار می‌کرد و از طریق رزق حلال زندگی‌اش را می‌گذراند و زندگی‌اش در کنار همسر، پسرش (عثمان) و دیگر فرزندانش آرام بود.

«آخرین روزهای سال بود، من در رستوران مشغول آشپزی بودم، نمی‌دانستم که پسرم عثمان از طبقه دوم ساختمان سقوط کرده و به جاده رفته است. ناگهان صدای تصادف ماشین آمد… همه چیز را رها کردم… جیغ زدم…»

عثمان سه ساله پس از تصادف ماشین به اولین بیمارستان منتقل شد. جراحات قابل مشاهده او جزئی بود، اما آنچه قابل مشاهده نبود، زندگی و آینده او را تغییر داد.

پزشکان بیمارستان گفتند که عثمان دچار خونریزی مغزی در داخل جمجمه‌اش شده است که مانع رشد مغز او شده است. از آن روز، این کودک در حالت نیمه‌قابل ترمیم باقی مانده است. او از طریق گلو نفس می‌کشد، نمی‌تواند صحبت کند، نمی‌تواند بخندد، او فقط زنده است.

اندکی پس از بیماری عثمان، نفیسه با یک شکست بزرگ دیگر در زندگی خود روبرو شد. شوهرش بر اثر سکته قلبی درگذشت و او را تنها، بیوه و در حال بزرگ کردن یک کودک معلول گذاشت.

علاوه بر این، این مادر با فرزندان دیگرش در خانه‌ای اجاره‌ای در بهارستان کابل زندگی می‌کند، جایی که باید ۵۰۰ افغانی برای کرایه بپردازد.

او می‌گوید که پول کافی برای زندگی ندارد و وقتی پول به دست‌اش میاید آن را به مشکلات دیگر اختصاص می‌دهد، اما او همچنین باید برای عثمان غذا بخرد.

عثمان به شیر و غذای مقوی از طریق لوله‌ای که از بینی‌اش وارد می‌شود نیاز دارد، اما فقر نفیسه او را ضعیف کرده و او برای تهیه وعده‌های غذایی روزانه برای او تلاش می‌کند.

سلامتی عثمان روز به روز رو به وخامت است. بدن او روز به روز ضعیف‌تر می‌شود. پنج سال گذشته است، اما این کودک هنوز بین مرگ و زندگی معلق است. درمان او در داخل کشور امکان‌پذیر نیست. او باید به خارج از کشور برود، اما به دلیل فقر نمی‌تواند به آنجا برود. او می‌گوید: «پسرم خیلی ضعیف شده، مانند بدن یک کودک دچار سوء تغذیه.»

این تنها نفیسه نیست که با این مشکلات دست و پنجه نرم می‌کند، خواهران دیگرش نیز سرنوشت مشابهی دارند. «ما سه خواهر هستیم که هر سه ما بی‌سرپرست هستیم. ګاهی فکر میکنم هیچ عدالتی در سرنوشت ما وجود نداشته است، رک و پوست کنده بگویم، همه ما خواهران بدبخت هستیم.»

در این فصل جوانی و فقر، نفیسه هر روز در خیابان‌های شهر قدم می‌زند و به امید کمک از طرف مردم است.

عثمان فقط یک کودک است. نفیسه فقط یک مادر است. اما داستان آنها صدای هزاران افغان است که زیر سایه فقر، جنگ، بدبختی و فجایع زندگی می‌کنند.

چشمان نفیسه هر روز پر از امید است، او می‌خواهد پسرش دوباره مانند گذشته شود. اگر کسی به حرف او گوش دهد، فریاد خاموش درماندگی او از دوردست‌ها شنیده می‌شود…»

Related Articles

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *